|
روزي كه دلم پيش دلت بود گرو
دستان مرا سخت فشردي كه نرو
روزي كه دلت به ديگري مايل شد
كفشان مرا جفت نمودي كه بــــرو
مثل آئینه شکستم تو نديدي ............. صداي شكستنم رو نشنيدي
يادته بهت مي گفتم نمي موني ...... ديدي آخرش به حرف من رسيدي
پيچك هاي باغچمون خشك شد و پژمرد
خـــاطـــرات مـــا رو تـــوي قـــصـــه هــا بـــرد
دلــي كــه حــتــي بــه حــرفــهــاي تــو خــوش بـــود
ديـــدي آخـــرش چـــه جــــور تــــو دســــت تــــو مــــرد
كاش كه بودي و مي ديدي ذره ذره جون سپردم
دوري ات برام يه سمّه قطره قطره هي مي مردم
كاش كه بودي و نمي ذاشتي كه منو از من بگيرند
كاش كه بودي و نمي ذاشتي گلهاي باغچه بميرند
آهاي اهالي شـهـر حـرف و سـخـن زيـاده
حــال هــمــه گـرفــتــه درد دلـهـا زيـاده
تـا بـه كـسـي مـي رسـي نـالـه و دلـواپـسـي
وقتي مي پرسي چرا داد مي زنه بي كسي
تـوی سـرمـای زمـسـتـون رو بـخـار پـشـت شیشه
اسـم تـو رو نـوشـتـم امـا می دونـم بـی تـو نـمـیـشـه
مـی دونـم کـه بـا تـو بـودن یـه هـوای دیـگـه داره
ایــن دل عــاشــق و تــنــهــا طــاقــت دوری نــداره
هـمـه ی شعرهام رو خوندم که تو برگردی دوباره
آخـه ایـن دلـم بـجز تـو هیچکسی رو دوسـت نـداره
کـاش مـی شـد خـاطـره هـامـون دوبـاره مثل همیشه
تـازه بشـن تـو فـصـل سـرمـا رو بـخـار پشت شیشه
همه ی شعرهام رو خوندم که تو برگردی دوباره
آخـه ایـن دلـم بجز تـو هیچکسی رو دوسـت نداره
هــنــوزم دلــخــوش و شــادم بـه شـمـردن دقــایــق
کــه یــه روز مـیـای کـنـارم ایـنـه آرزوی عــاشــق
آنچه كه هستي هديه ي خداوند به توست و آنچه كه مي شوي هديه تو به خداوند پس بي نظير باش .
دل هيچكس نمي سوزد براي حال غمناكم
مگر سوزد همان شمعي كه مي سوزد سر خاكم
نگاهم ياد باران كرده امشب ....... مرا سر در گريبان كرده امشب
غم و فرياد من از اين و آن نيست ...... دلم ياد عزيزان كرده امشب
خواهم تو را مهمان كنم در گوشه اي از قلب خويش ، آيا قبول مي كني اين كلبه ي ويرانه را ؟
نیمه شب آواره و بی حس و حال ... در سرم سودای جامی بی زوال
پـرســه ای آغـاز کردیـم در خـیـال ... دل بـه یـاد آورد ایـام وصـال
از جدایی یک دو سالی می گذشت ... یک دو سال از عمر ، رفت و برنگشت
دل به یاد آورد اول بار را ............. خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی و آن اسرار را ..... آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود ... چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او ....... هم نشین و هم زبان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی ........... اینچنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر ... وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم ز دنیا بی خبر ...... دم به دم این عشق می شد بیشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد ............. گفتگوها بین ما آغاز شد
مي خواستم زندگی كنم ، راهم را بستند
ستایش كردم ،گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم ...
( دكتر علی شریعتی)
كودك گمشده ي پاييزم ،كاش مي دانستي كه چقدر چشم به راهت هستم تا بيايي و مرا دست در دست نسيم تو به مهماني فردا ببري ؛ اي كه احساسم را تا فراسوي افق مي خواني پس چرا تنگ بلورين مرا از لب طاقچه ي مهر و وفا مي راني باز هم در تب مهتاب دگر مي سوزم بي تو در تنهايي ؛ كلبه اي مي سازم باز دل مي بازم شب ؛ شب مهتاب است چشم مه در خواب است و من اينجا نگران كه مبادا مهتاب ، درد پنهان مرا با كس ديگر گويد و من اينجا تنها ، اشك غم مي ريزم كاش مي دانستي كاش ، كه من ،كودك گمشدۀ پاييزم ... .
خوشبختي راديروز به حراج گذاشتند ولي صد حيف که من زاده ي امروزم ، خدايا جهنمت فرداست پس چرا امروز مي سوزم ؟
هـمـيـشـه از نـگـاه تـو ، با تـو عـبـور مـي کـنـم
از ايـن که عـاشـق تـوام ، حـس غـرور مـي کنم
دوبـاره با ســلام تـو پـر از بــهــانـه مــي شــوم
با نــفــس ســاده تــو رنــگ تــرانــه مــي شــوم
با تـو سـتـاره مـي شـوم ، با تـو سـتـاره مي شوم
|